دارم کتاب " گاه ناچیزی مرگ " رو میخونم. چه کتابی! چه کتابی! زندگینامه ی عارف و اندیشمند بزرگ، محی الدین ابن عربی به قلم محمد حسن علوان، نویسنده ی عربستانی.
تلنگرهای زیبایی داره که آدم رو به شدت تکون می ده. وقتی به این جمله های عجیب و جادویی می رسم دیگه نمیتونم روی ادامه ی خوندنش تمرکز کنم. چند بار جمله رو میخونم و هر چه بیشتر میفهممش مجذوبتر می شم. یکی از جملاتش رو اینجا میارم :
از مردم کناره بگیر تا از تو در امان باشند، نه اینکه تو از ایشان در امان مانی !!!!
وقتی به این جمله ش رسیدم، انگار منو بلند کردن و محکم کوبیدن زمین! انگار منو برق گرفت! خدای من! این جمله جواب مسئله ایه که منو بیش از یک ساله اسیر خودش کرده بود. منِ درگیر با خودم، منِ درگیر با مردم، منِ درگیر با انزوا، منِ درگیر با اجتماع؛ پس لازم بوده یکسال با خودم و ذهنیاتم کلنجار می رفتم؟! پس قرار بوده به این کتاب برسم، به این صفحه، به این جمله؟!
...
و این هم بخشی از کتاب:
-چند سالی صبر کردم تا از مردم دور بیفتم. از شرّ آنها و از بدی ها و سرزنش هایشان. اما اتفاقی نیفتاد. بعد فکر کردم برای این گوشه نشین شده ام که آنان را از شرّ خود در امان دارم نه خود را از شرّ ایشان!! اینگونه دلم آرام گرفت. از آن زمان به بعد، خلوت من آغاز شد.
513. پنهان در زیر پوست...
ما را در سایت 513. پنهان در زیر پوست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99