کسی بر لبه ی دیوار یک آسمانخراش ایستاده؛ دیگرانی در حال تلاش برای نجات او؛ لبخندی به آن ها می زند، چشمهایش را می بندد، دستهایش را باز می کند و خود را رها....
خیلی از ما بارها و بارها چنین صحنه ای را در واقعیت زندگی مان تجربه کرده ایم؛ جایی که انگار در تاریک ترین لحظه ی شب، قبل از سپیده دم صبحگاهی ایستاده ایم. به فاصله ی یک " لحظه"، تصمیمی گرفته ایم که ما را در مسیری بیرون از پیش بینی ها، برنامه ریزی ها، رویابافی ها و تصوراتِ تمامِ عمرمان قرار داده است؛ گاهی پشیمانی به دنبال داشته است و گاهی رستگاری. فارغ از نتیجه اش، هر چه که بوده باشد، ایستادن در لبه ی تیغ چنین لحظاتی، قدرت زیادی را می طلبد. کسی را می خواهد که بتواند "تمامِ خودش" را در یک لحظه فراموش و رها کند...
513. پنهان در زیر پوست...
ما را در سایت 513. پنهان در زیر پوست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97