
هدفم از نوشتن، زیبایی نبود؛ نجات بود ( نیکوس کازانتزاکیس )
خواهرم که رفت، عشقم که رفت؛ از فرق سر تا ناخن پایم شروع کرد به سنگ شدن... . بیرونم گفت، شنید، خورد، خوابید، نشست، برخاست، رفت، آمد؛ حتی گاهی خندید! نمیتوانست جور دیگری باشد. باید میگذراند و گذراند... . اما درونم... آه درونم! آه درونم! ... فریاد شد، طوفان شد، غرید، خروشید، جوشید، ذوب شد، بخار شد و در صبحِ یکی از همان روزهایی که خیال کرده بودم همه چیز روبهراه است از فرق سر تا ناخن پایم "درد" بارید، سیلِ درد شد و مرا با خود برد... . پنهان شدم توی درد و خیال کردم این سیل یک جایی خودش بند می آید و رهایم میکند؛ اما هرچه بیشتر پشت نقاب "عادی بودن" مخفی شدم سیل، سهمگین و درد، بیشتر شد و جانم را به لب رساند و تسلیم شدم و از پشت نقاب بیرون آمدم.
حالا انگار بعد از دو سال درمان نتیجه داده و دارم نفس میکشم. اما هنوز هم هر صبحی که همه چیز در صلح و آرامش است و خانه در سکوتی دلانگیز غرق است و کسی کاری به کارم ندارد،استرس شبیه یک سگ هار از تاریکیِ درونم بیرون میجهد، حمله می کند و ناکار میشوم! جایی خلوت پیدا می کنم و شبیه مادری که سعی دارد کودکش را آرام کند خودم را بغل میگیرم و دلداری می دهم: " نترس، من اینجا هستم. کنار توئم، مراقب تو. طوری نیست آرام باش. من تنهایت نمیگذارم. کنارت میمانم تا حالت بهتر شود. نفس بکش، نفس بکش، نفس بکش ..." .
برچسب:
نویسنده: رضا اسدی