
پرواز با قلمهدفم از نوشتن، زیبایی نبود؛ نجات بود ( نیکوس کازانتزاکیس )937. سیل، نقاب و آن سگ هارخواهرم که رفت، عشقم که رفت؛ از فرق سر تا ناخن پایم شروع کرد به سنگ شدن... . بیرونم گفت، شنید، خورد، خوابید، نشست، برخاست، رفت، آمد؛ حتی گاهی خندید! نمیتوانست جور دیگری باشد. باید میگذراند و گذراند... . اما درونم... آه درونم! آه درونم! ... فریاد شد، طوفان شد، غرید، خروشید، جوشید، ذوب شد، بخار شد و در صبحِ یکی از همان روزهایی که خیال کرده بودم همه چیز روبهراه است از فرق سر تا ناخن پایم "درد" بارید...
ادامه مطلب